عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

125

كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )

عمرو بن معدى كرب و يارانش و همه همراهان طليحه برگشتند كه بسيارى شمار دشمن را ديدند ، ولى طليحه به تنهايى رفت و خود را به لشكرگاه دشمن رساند و وارد اردوگاه رستم شد و شب را همانجا بيدار ماند و در آن به گشت‌زنى پرداخت ، نيمه‌هاى شب خود را به جايى از لشكرگاه رساند كه بهترين چيز را آنجا ديده بود ، خيمه‌اى سپيد كه مانندش ديده نشده بود و اسبى كه ميان همه اسبهاى آنان نظير آن را نديده بود ، شمشير كشيد و عنان اسب را بريد و بر آن سوار شد و به تاخت بيرون آمد . صاحب اسب و مردم باخبر شدند و بر هر مركب هموار و ناهموار سوار شدند و به تعقيب او پرداختند ، صبحگاهان سوارى از دشمن به او رسيد و چون آن سوار نيزه خود را براى زدن به طليحه آماده ساخته بود ، طليحه ناگاه برگشت و آن سوار پارسى بر او پشت كرد و در دسترس قرار گرفت ، طليحه بر او حمله كرد و با نيزه پشت او را درهم شكست ، سوارى ديگر به طليحه رسيد كه با او هم همان‌گونه رفتار كرد ، سومى چون به طليحه رسيد و طليحه بر او حمله آورد دانست كه كشته خواهد شد تن به اسيرى داد ، طليحه به او فرمان داد پيش وى بدود و چنان كرد و به لشكرگاه مسلمانان رسيدند كه در حال آرايش جنگى بودند ، مردم بيم‌زده او را پيش سعد بردند و طليحه به سعد خبر داد كه چه كرده است ، ترجمانى آمد و ميان سعد و آن مرد پارسى ايستاد ، مرد پارسى گفت : من پيش از آنكه درباره خودم و آنچه پيش من است به شما خبر دهم درباره اين مرد بايد سخن بگويم ، من از هنگام نوجوانى تا هم‌اكنون كه مىبينى در جنگها شركت كرده‌ام و اخبار دليران و پهلوانان را شنيده‌ام ولى چنين نشنيده‌ام كه كسى دو اردوگاه را كه دليران جرأت عبور از آن را ندارند طى كند و خود را به قرارگاهى رساند كه در آن هفتاد هزار جنگجوى دلير باشند كه هريك را ده يا پنج يا كمتر خدمتكار است . و به اين راضى نشود كه همان‌گونه كه رفته است برگردد بلكه خود را به خيمه يكه‌سوار آن سپاه رساند و ريسمانهاى خيمه او را ببرد و اسب او را بربايد ، و آن يكه‌سوار و ما باخبر شويم و به تعقيب او بپردازيم و چون سواركارى كه برابر هزار سوار است به او برسد و اين شخص او را بكشد و يكى ديگر را هم كه همچون اولى است بكشد ، و آنگاه من برسم كه گمان نكنم جانشينى داشته باشم كه با من برابر باشد وانگهى من خون‌خواه آن دو كشته شده‌ام كه پسر عموهاى من بودند ، و مرگ را برابر خويش بينم و تن به اسيرى دهم . آن مرد آنگاه به سعد از پارسيان خبر داد كه يكصد و بيست هزار سپاهىاند ، و مسلمان شد و طليحه هم به جاى خود برگشت . آن مرد پارسى گفت : به خدا سوگند تا هرگاه به اين وفادارى و راستى و صلاح كه من